چگونه به زندگی خود معنا ببخشیم؟

چگونه به زندگی خود معنا ببخشیم؟,
اینک که به این سوال می نگرم، حس غریبی در وجود خوداحساس می کنم!... باخود می اندیشم، این سوال تا چه اندازه می تواند فلسفی ایده آلی باشد.اما من امروز قصد ندارم با هیچ یک از این ها به آن نگاه کنم، برای همین به دور خویش دایره ای کشیدم و در آن میان آرام خوابیدم، آن گاه چشمانم را بستم و به درون خویش نگریستم و آهسته پرسیدم: به راستی چگونه قادر خواهم بود، که به زندگی خویش معنا ببخشم؟!... که ناگهان گل سرخی زیبا را در گوشه ای از دایره خویش دیدم که به چه زیبایی به من نگاه می کرد، مهربان و خالص وقتی تعجب مرا دید، گفت: آمده ام تا پاسخ سوالت را بدهم...من نمادی از عشق و محبتم و می خواهم بدانی آن چه که به زندگی معنای والایی می بخشد، پرورش عشق، آموختن درس عاشقی، کاشت بذرهای محبت در دل و دریا گونه کردن وجود و ژرفا بخشیدن به آن است... پس اگر می خواهی زندگی تو حقیقت معنایی داشته باشد، با محبت رشد کن، عشق را نثار کن، به همه کس و همه چیز... هنوز محو کلمات او بودم، که ناگهان تشعشعات نور خورشید چشمانم را آزرده کرد، به طرفش برگشتم به سویم نگریست و گفت: اگر به دنبال معنای حقیقی زندگیت می گردی، بدون من به جایی نخواهی رسید، گفتم: شما؟! گفت: من بارقه نورانیت الهیم، مظهر مذهب و نمادی از ایمان و مکتب، تو بدون داشتن دیدگاه والا، جهان بینی بزرگ و وسیع و یافتن حقایق این عالم به جایی راه نخواهی برد...با الهام ازمن قادر خواهی شد، خودت را بهتر بشناسی و در جاده های کمال انسانی گام بگذاری و در چنین صورتی زندگی تو رنگ دیگری خواهد یافت... در اندیشه سخنان او بودم که دیدم کتابی در مقابلم ورق می خورد و می گوید: چرا به من توجه نمی کنی؟! مگر تو به دنبال معنای حقیقی زندگی خویش نیستی؟!گفتم آری، گفت: من نماد علم و دانشم، مظهر حکمت... باید برای معنا بخشیدن به زندگیت صفحات مرا ورق بزنی و آگاهی هایت را افزون کنی... دانش، معرفت تو را افزایش می دهد و جهان تو را بزرگ تر و کوته فکری را در تو اندک.عجیب این سخنان در عمق جان من نفوذ می کرد، که دیدم، درختی در مقابلم شاخه هایش را تکان می دهد و می گوید: مرا هیچ گاه از یاد مبر تو مظاهر و نمادهای گوناگوی را ملاقات کردی، اما به خاطر داشته باش که چیستی؟ استفاده از همه این ها برای معنابخشیدن به زندگی در یک صورت امکان پذیر است... پرسیدم آن چیست؟ گفت: باید مانند من که روزی نهالی نوباوه و کوچک بودم، سخت در راه خویش مبارزه کنی، بجنگی و اراده بزرگ شدن و رشد کردن را داشته باشی... ریشه هایت را از همین حالا که کوچک و سستند، محکم در زمین فرو بری و تصمیم بگیری که با استفاده از نور الهی، عشق، محبت، علم و حکمت و معرفت به درختی بزرگ و تنومند تبدیل شوی و هنگامی که این رشد و بالندگی تو میوه و ثمر داد متواضعانه آن ها را تقدیم به رهگذران خسته ای که از کنارت عبور می کنند و تقاضای میوه های شیرین تو را دارند، بدهی حرفی بزرگ بود و دیداری عظیم.آرام چشمانم را گشودم و تصمیم گرفتم از همین لحظه ای که پا در عرصه ای برای راهنمایی و مشاوره گذاشته ام و معنای دیگری به زندگیم ببخشم.

حسنخویی- مشاور پیش دانشگاهی الزهرای بیرجند
منبع : روزنامه خراسان


 
نظرات بییندگان :

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه